خرید بک لینک
خون میریزه... برمیگرده به دستام نگاه میکنه میگه اینا چیه؟ از کجات داره میریزه؟ میگم از دستم میگه کو ببینم؟! پس چرا زخم نیست؟ لبمو گاز میگیرم میگم بعدا بهت نشون میدم. الان نمیشه. رو بازومه... میگه بده ببینم! چی چی رو بعدا... میگم زشته! جلو بقیه... لااقل اتاق... خواهش میکنم میگه خیلی خب... مردد و زیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا میرزاده تاريخ: پنجشنبه 1 تير 1396 ساعت: 9:36

زن حسود نیست؛
فقط برخے مسائلُ منصفانـہ و عادلانـہ نمے بینـہ!

برچسب: نویسنده: زهرا میرزاده تاريخ: شنبه 18 دی 1395 ساعت: 12:05

وقت هایی هست که شاید بیشتر از هروقت دیگری نیاز داشته باشی که باشند. و بخواهی شان اصلا. اما درست در همان وقت هاست که می بینی اشتباها ترکت می کنند. به خیال خودشان احتمالا تصور کرده اند شعور به خرج داده اند اما عمیقا دگرگونت می کنند. حالت را بد می کنند. و می خواهی تمام بودن های دیگرشان را هم بالا بیاوری. درست در همان وقت هایی که حساس شده ای (و حساست کرده اند) باید باشند. حتی دو برابر [!]. باید بمانند. بدون آن که به ناراحت شدن هایشان فکر کنند. بدون آن که به مغزشان خطور کند: "چقدر جدیدا لوس شده!" بدون آن که خودت بگویی جدیدا یکم که نه خیلی زیاد حساس شده ای. و همان ها قطعا جزء بزرگتری از همین حساسیت ایجاد شده ات بوده اند. احساس می کنم یک ابر بزرگ و سنگین روی دلم سفره پهن کرده. دوست ندارم درباره اش شرح بدهم. دوست دارم نگفته خوانده شوم. دوست دارم مورد احتیاط واقع شوم. و مراعات شوم. مداوا شوم. آن آدم هایی که دوستشان داری اما درکت نمی کنند هم شاید بروند. به هر حال این خلق و خو سوغاتی هایی هم به همراه دارد. درک یا ترک! حال، در این حال نزار باید انتظار همه چیز را داشته باشی. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا میرزاده تاريخ: شنبه 18 دی 1395 ساعت: 12:05

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: زهرا میرزاده تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 8:05

نگاه هاے از رو تردید
تظاهر بـہ جدیت
نگاه هاے از رو کنجکاوے
لبخند
نگاه
خندہ
احوال پرسے
نگاه هاے دزدکے
...
ولے آخرش گیر کسے مے افتے کـہ فکرشم نمے کردے!

برچسب: نویسنده: زهرا میرزاده تاريخ: دوشنبه 10 آبان 1395 ساعت: 17:27

واے ... بوے عطرِش خیلے بده!

واے ... بوے عطرِش...

واے ... بوے عطرِش خیلے خوبـہ!

برچسب: نویسنده: زهرا میرزاده تاريخ: دوشنبه 10 آبان 1395 ساعت: 17:26

همیشـہ نباید بهش بها بدے و لوسش کنے

گاهے باید بهش فحشم بدے

:)

برچسب: نویسنده: زهرا میرزاده تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 22:14

کنارِ کودکِ درونم نشستم و هاے هاے گریستم...

برچسب: نویسنده: زهرا میرزاده تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 17:22

یکـ/ داشتم فکر مےکردم... "شین" را دوست دارم. نـہ...! چقدر شین را دوست دارم. در آن همایشِ پُرشکوہ کـہ سهمِ بیشترے از نمایش را شین داشت من همان معشوقِ مشوق بودم. از نوعِ دلشکستـہ... در نبودِ "میم". گردشِ اسلوموشنِ لب و دهانِ شین پاسخِ چشم هاے جستجوگرم را داد: "نگرد... نمےآد." تکان تکانِ این تصاویرِ محو با حرکاتِ آرام تنها خاطرۀ خوابِ دیشبم شد. و آن حرف... "از اول هم مےدانستم... معلوم بود این تو هستے کـہ مےمانے." صدا آرام و آرامتر مےنشست و روح دور و دورتر مےرفت. [با لبخند] وقت نشد بنشینیم. کنار هم. اما وقت شد خاطرہ بازے کنیم. با چهره هاے ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا میرزاده تاريخ: سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت: 13:02

- لو، برنامت چیـہ؟ + رو علفا دراز بکشم - منظورم برنامـہ زندگیتـہ ___________________ "Tallulah"، روحِ مونثتان را براے یک ساعت و نیم بـہ طرز فریبندہ اے بـہ بازے مے گیرد. احتمالاً تِلولا برترین انتخاب بـہ عنوان فیلم نیست اما پس از دیدنِ آن احساسِ اندوهِ خوشایندے دارید. بـہ علاوہ دیالوگ هاے سادہ در عینِ حال عمیق و پُرمعنا همچنین دو یا سـہ صحنـہ نمادین بـہ شما این اطمینان را مے دهد کـہ انتخابتان درست بوده. تِلولا روایتِ سـہ زن با سـہ قشرِ گونـہ گون است کـہ در درگیرے اے کـہ "لو" [یا همان تِلولا] ایجاد کرده، دچار سرشتِ مادرانـہ شان مے شوند. "کرولاین"، مادرِ "مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا میرزاده تاريخ: دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت: 17:05

گر نگهدار من آنست کـہ من مے دانم
شیشـہ را در بغل سنگ نگـہ مے دارد

+ :)

برچسب: نویسنده: زهرا میرزاده تاريخ: دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت: 17:05

شما بحث مے کنید تموم مے شـہ مے رہ اما بقیـہ یادشون نمے ره!

برچسب: نویسنده: زهرا میرزاده تاريخ: دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت: 17:05

فرهاد [علے مصفا] : همـہ عمر ترسیدم. همیشـہ حواسم پرت بود اما نـہ از تو. همیشـہ حواسم جمع تو بود، گلے. اسم تو آرومم میکرد. تو "الف" بودے، من "ے". گیلـہ گل ابتهاج، فرهاد یروانے... گلے [لیلا حاتمے ] : اصلا یادم نیست عجیبـہ ... فرهاد: سلیقـہ تو رو یادمـہ...هر چے تو دوست داشتے رو دوست داشتم...اون روز رو یادمـہ کـہ خان معلم پرسید ''هر کے از چے توے زمستون خوشش میاد؟'' همایون خلـہ گفت از شیر سرد. لالـہ گفت از دماغ هویجے آدم برفے. آندرو گفت از برف. یاسمن گفت از هیچیش. ناهید گفت از سرما خوردن. علے گفت از صداے برف. من گفتم از تعطیلے مدرسـہ بخاطر برف. تو گفتے از بوے پوست پرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا میرزاده تاريخ: دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت: 17:05

"فروشنده" رُ اگہ بہ کارگردانِ غیراسمے و بازیگرهاے معمولے مے دادنـ بازے کننـ انقدددد معروفــ نمےشد...! -__-

معادلہ فیلمِ مذکور = [دیالوگــ - Time] + [موزیکــ متن - Time] + [سوتے + Time]

برچسب: نویسنده: زهرا میرزاده تاريخ: دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت: 17:05

یاد گرفتم آرامتر باشم...چون برخے اوقات بعضے حرف ها از زبانِ یک آدم حتے غریبه بدجور تکانت مےدهند. به خیالت شاید "او" یک انسان باشد، همچون همان هایے که در روز هزاربار از کنارت رد مےشوند و تو از کنارشان مےگذرے اما در یک روز چنان برایت مقدر خواهد شد که حرف را از زبانِ یکےشان بگیرے تا معجزه کنے. شاید آن روز که آن حرفــ را شنیدم برایم خوشایند نبود. شاید که خمشگین شدم و با بغض سعے کردم رحمِ کسے را برانگیزم. شاید که دلم خواست براے لحظه اے گردنِ ناصح را بشکنم اما دلم آرام گفت راست مےگوید. مغزم داد زد بچه بازے تا کے؟ حق با اوست. "شاید آن روز با خودت بگویے او هم انساادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا میرزاده تاريخ: دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت: 17:05

صفحه بندی